چهل خواب
خواب بیست و چهارم
خوب
بر گشتن رو فکر می کنم . در پشت سرم بستن رو می گیره. نرسیده بر می گردم تا دوباره دیدنش رو
بچشم . پاهام کوچه رو میره و چشمام همه ی دنیا رو . خواستن وجودم رو پر کرده و نرسیدن فکرم رو .
خورشید تیغ می کشه و چشم رو آزار میده و آرام پشت تپه رو به خزیدن میره ، تصور اینکه دیگه ندیدنش
رو ببینم چشمم رو می بنده و خیال پنجره ای باز می کنه که تمامش رو پر کرده . پاهام رسیدن رو
می کشن : باید همین جاها باشه
چرایی نیاوردنش به وجودم و نگرفتنش همه ی من رو سرازیر می کنه .
سیاهی شب رو می نشینم و از ندیدن خسته میشم ، پشتم رو به زمین می رسونم نگاهم به آسمون
می خوره .
ستاره ها دور دست صدایم می زنند و زمین ساکت آرامم می کنه و روی زمین نبودنش رو فکر می کنم.
دستم چیزی رو می خوره ، دستم رو نوازش می کنه ، صورتم رو به دستم می رسونم .
ندیده می بینمش با همه ی تاریکی همین جاست
گلی که همه ی پروانه ها رو می رسه و من از دور دیده بودمش و ندیده بودمش. . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت14:7 توسط محمد قاسمی
خواب بیست و سوم
گنجشک
قفل کلید رو می گیره و دستم می چرخونه. در باز شدن رو نمی خواد و دستم پا فشاری می کنه. دستم و خودم
به جلو میریم و اتاق نگاهم رو می بینه. شب توی اتاق نشسته و با روشن شدن چراغ بیرون میره. در که بستن
رو پشت سرم صدا می کنه. چیزی در گوشه ای از اتاق به نگاهم می رسه ، حرکتی اونو جاندار می کنه پاهام
که به طرفش میرن دوباره حرکتی داره ، کنارش نشستن رو به خودم میدم و نگاهم همه اون رو به چشمم
میرسونه دو تا چشم مثل دو نقطه سیاه روشن که برق میزنه . دو تا بال کوچک و ترسی که قلبش رو تند تند
میزنه دستم آروم جلو میره و نگاهم اون رو دعوت می کنه . شب پشت شیشه نگاهش رو به من و مهمانم
میرسونه و گنجشک خودش رو به دستم ، تن گرمش دستم و نوازشم دلش رو گرم می کنه نگاهش می خنده .

به آبی و دانه ای شادش میکنم و تا شب از حیاط بره دستم لانه اش میشه . خورشید که سلام می کنه حیاط رو
از پروازش پر می کنه و من را همراهش با همون دو بال کوچکش تا همه کودکی هام می بره جایی که توان
رفتن هیچکس نیست.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:50 توسط محمد قاسمی
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر
که به هر حالتی اینست بهین اوضاع
طره شاهد دنیی همه بند است و فریب
عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:36 توسط محمد قاسمی
(توضیح اینکه قصه به گویش کرمانی نوشته شده)
یه روز هنو ا کوچه مون بدر نیومده بودم که دیدم یه آقایی ا دور میا. یه جوری را می رفت خوب که نگاش کردم دیدم ا ایکه عمو محمود خودمه !! داشتم فکر می کردم چرا ایجوری را میره که نگام افتاد به کفشاش و برق ا چشمام
پرید، عمو محمود که پول خرج کردن وشش مث جون دادن بود کفش نو خریده بود . نفهمیدم چه طوری کفشام کندم و زدم زیر بغلم و تا خونه دویدم ، پریدم وسط حیاط مادرم که داشت سماور ر روشن می کرد تا چایی به سین بابام بده هاج و واج نگام کرد.
گفتم : عمو محمود . . .عمو محمود !!!
مادرم گفت : عمو محمود چه طور شده ؟
گفتم : هچی داره میا
مادرم گفت : خب بیا! ایکارا ر داره ؟!
گفتم : نه ! کفش خریده ، کفش نو!
مادرم گفت : نه!!!!!
بعدشم بابا ر بیدار کرد و تا عمو ا سر کوچه به خونمون برسه همه چی مرتب بود و آماده ، هنو عمو در نزده بود در وا کردم.
گفتم : عمو سلام . ( ولی نگام به کفشاش بود )
معصومه هم پشت سرم واستاده بود اونم با تعجب گفت : سلام عمو
همه به صف واستاده بودیم، عمومم که انگار داره ا یه لشکر شکست خورده سان می بینه ا جلومون رد شد. بادی انداخت تو غبغبش و گفت : سلام چرا ایجوری نگام می کنین؟دلتون وشم تنگ شده؟
شایدم م شاخ در آوردم خودم خبر ندارم؟

[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:50 توسط محمد قاسمی
یا سبحان
گل پر
سرش رو که روی جوب آب گرفت خون از لبش روی آب می چکید و آب اونو با خودش می برد . لکه های قرمزی که زود محو می شدند دست توی آب کرد و به صورت و لبش که هنوز می سوخت ریخت و چند پر گل هم همراه لکه های قرمز خون از جلوی چشمش رد می شدند دوباره آب به صورتشزد وتوی دلش گفت دفعه دیگه نشونش میدم برای من قلچماق بازی در میاره ! کره خر
تعداد گلها بیشتر و بیشتر شدند و خیلی زیاد ، اونقدر که هرچی مراد خواست اونهارو بشماره نتونست .
دلش می خواست بدونه کی این همه گل رو پر پر کرده و به آب انداخته ، وقتی می خواست دیگه هیچکس جلودارش نبود کتابهاش رو ر وی پله صفه گذاشت و به دو از حیاط گذشت و صدای مادرش توی گوشش پیچید - نیومده کجا میری ذلیل شده ؟
اون به کوچه رسیده بود و کنار جوب راه می رفت تا بدونه بعد از کدوم خونه دیگه پر گل رو آب نیست !
هر چی می رفت و آب رو نگاه می کرد باز هم گل بود .
صدای اذان که از مسجد کنار قبرستون به گوش مراد رسید و گلهای روی آب دیگه داشت کم کم به قلعه بالای ده می رسید ، قلعه ای که فقط خرابه ای ازش مونده بود و پایین اون خونه ی هاجر بود که بعد از قلعه اولین خونه بود و آب اول به خونه ی اون می رسید و بعد راهی ده می شد .
مراد از هاجر می ترسید ، یعنی بیشتر بچه ها از اون می ترسیدند . یه کم سیاه بود وعروس نشده بود .
هاجر خادم مسجد غریب بود و اگه همراه پدر ومادری بچه هارو می دید همینجور که داشت با مادر ت حرف می زد ، مالونت میکند و می خندید عجیب بود . مراد به خونه ی اون رسید ودید پرهای گل از خونه اون بیرون میاد . یهنی هاجر این کار رو می کنه ؟ چرا ؟ اون که الان توی مسجد داره اذان میذاره پشت بلند گو !!
خواست از دیوار سر بکشه اما ترسید ، ولی اینجوری نمی شد باید می فهمید کی این کار رو می کنه !
از دیوار های خرابه ی قلعه بالا رفت تا از اون بالا حیاط خونه هاجر رو نگاه کنه . تمام لباساش خاکی شد
اگه مادرش ببینه جیغ و دادش همه ی ده رو پر می کنه .
به بالا که رسید خورشید چشمش رو زد . برگشت پایین رو نگاه کرد از اونجا حیاط هاجر دیده می شد اما نه خیلی خوب. دختری لب جو نشسته بود چند تا گل دستش بود اونارو پر پر می کرد و توی آب می انداخت .
مراد کله اش از سوز آفتاب داغ شده بود ، عرقهای سرش از بیخ گوشش روی سرش می خزه واحساس بدی داشت .
مراد سنگی از زمین بر میداره و پرت می کنه توی جوب آب و دختر فقط خیلی آروم به اطراف نگاه می کنه و می گه کیه ؟ مراد به دو از خرابه های قلعه پایین می پره و به کوچه می دوه ، وقتی از در خونه ی هاجر رد میشه یک لحظه می ایسته و به در نگاه می کنه : - هاجر که عروس نشده دختر از کجا آورده ؟ !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:0 توسط محمد قاسمی
چهل خواب
خواب بیست و دوم
باغچه
کوچه ای هست ومن / آرام و روشن /صدائی روم رو ر می گردونه گلدانی شکسته با گلی کف کوچه نگاهم رو پر میکنه ومن خودم رو به زمین و گلدون نزدیک میکنم / دست خاک رو نواش میکنه و گل نگاهم میکنه
دستم از گل و کمی خاک پر میشه گل حرفش رو به نگاهم میرسونه "من رو به جائی برسون که باشم "با گل
و کمی خاک ایستاده اطرافم رو نگاه میکنم /درهائی که بسته اند /کوچه رو می رم گل نفس نفس میزنه و من
میدوم / دری رو به صدا میارم باز میشه حیاطی هست بی جائی برای گل /دوباره کوچه رو میدوم همه ی درها وحیاط ها رو موزائیک هائی از سنگ پر کرده و گل چند قطره عرق رو از صورتش راهی تنش میکنه
دو دستم رو گودال و چند قطره آبی که از شیر آب می چکه رو راهی دستم میکنم / کوچه رو برمیگردم حیاط
خودم رو میرسم / در میان حیاط موزائیک رو از خاک دور میکنم و گل رو به خاک میرسونم /گل می پرسه
"اینجا باغچه است؟" نگاهم جوابش رو میده گل میگه "من خودم قفسم رو شکستم تا به باغچه برسم تا روزی کسی من رو به باغ ببره "
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:29 توسط محمد قاسمی
چهل خواب
خواب بیست و یکم
ایثار
کوچه های تو در تو تاریک/ نگاهم تا دو قدمی نرفته سیاهی اونو می گیره و بر می گرده اما پاهام راه را گرفته اند و می روند و رفتن خسته کردن /باید از اینهمه سیاهی وسر در گمی بیرون برم حتا صدائی هم به گوشم راه پیدا نمیکنه /اینکه کجا بودم کجا هستم کجا رو میرسم نمیدونم/ تنها دو قدم پیش تر پیش روی منه همون دو قدم رو میرم و دو قدم دیگه وباز سیاهی /سیاهی به اندیشه ام راه پیدا میکنه و رفتنم رو تمام میکنه
ایستادن رو سر در گم می ایستم /اما دلم رفتن رو می خواد و پام رو حرکت جلو میبره و باز رفتن رو میرم تا
دو قدم و دو قدم / گوشم به صدائی میرسه دورتر و پاهام صدا رو می رن سمت صدا رو میپیچم نوری کوچک آخر رفتن نگاهم رو میبینه و من میرم تا نقطه ی روشن /پروانه ای که سوختن تمامش می کنه و باز جلوتر نقطه ای روشن اون رو هم میرسم پروانه ای دیگر در سوختنه و جلوتر نقطه ای و پروانه ای و هرچه
جلوتر رو میرسم پروانه هائی که بیشتر می شن و نقطه هائی روشن و شعله ای که پروانه ها یک یک از اون جدا می شن وخود را به تاریکی میرسونن و تاریکی رو دور میکنن من به روشنائی میرسم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:19 توسط محمد قاسمی
چهل خواب
خواب بیستم
تلخ
درختی هست دوردست نگاهم اونو می بینه وپایم اونو میره نزدیک شدنش رو می رم امارسیدنش رو نمی رسم نگاهم بهش نزدیکه وخودم دور باز میرم واون میره وبازخستگی ازپاهام بالا میاد وتوی سرم می نشینه بر می گردم به سمتی که درخت نیست انگار کسی یا چیزی نزدیک می شه روبه پشتم می کنم درخت در چند قدمی منه درخت رو میرم درخت میره می ایستم می ایسته میرم میره و باز . . .پشت میکنم چشم میبندم و می ایستم نزدیک میشه ومن ایستادم درخت به تمام وجودم سرک میکشه میوه ای در دست داره دست میکنم ومیوه دستم روپرمیکنه چشم باز میکنم میوه دستم رو گرفته درختی نیست شیرینی داشتنش پرم میکنه راه میرم تا میوه را داشته باشم جلوتر کسی نگاهم می کنه میوه رو پنهان تنم میکنم ومیگذرم وکسی دیگر نگاهی دیگر نگاه میوه را از من میخواد من اونو پنهان خودم میکنم نگاهها زیاد وخواستنها وباز. . . میوه را پنهان به خلوتم می رسونم ودهانم به اون نزدیک میشه به زبانم که میرسه تلخی اون همه ی وجودم رو پرمیکنه. . .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:30 توسط محمد قاسمی
چهل خواب
خواب نوزدهم
بلورین
لب جاده ایستادم / چشمم ماشینی رو که از افق دور و به من نزدیک همراه می شه / وقتی قاب چشمم رو ماشین پر می کنه می ایسته دستم دستگیره ی در ماشین رو می گیره تنم صندلی ماشین رو پر می کنه /
جاده در جلو و خستگی توی تنم / سرم به پشتی صندلی نزدیک می شه ونگاهم به سفیدی سقف / چشم می بندم و باز می کنم / هنوز ماشین میره ومن هم / نگاهم به شیشه می رسه می گذره / سفیدی ابرهایی که در کنارم هستند به چشمم می نشینه / روی ابر ها هستم /نرم وسبک / در ابر فرو میرم از اون می گذرم در آسمان رها
زمین به من نزدیک می شه / دیگه خودم نیستم / قطره ای از بارانی که می باره / باد دستی به تنم می کشه و من رو این سو و آن سو می بره / حالا سرخی گل با غچه ای من رو میزبان می شه / روی گل می لغزم به
برگش می رسم / بالا رو نگاه می کنم می درخشم / دو تا چشم زلال خیره من رو نگاه میکنه کودکی دست میکنه من رو دستشم / خوشحال خنده رو از حیاط پر میکنه من رو با خودش می بره / من هنوز لب جاده ایستادم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت21:35 توسط محمد قاسمی
می شکافد سینه ام را آه جانسوزی بیا
هست اینجا شب تو چنان روزی بیا
ماهیان برکه ها تشنه شدند
دست های دوستی دشنه شدند
باغ خانه پر شد از هرزه گیاه
هر نفس در سینه ام شد آه آه
بر لب گلها نشاط و خنده مرد
در نگاه زندگی آینده مرد
نیست امیدی که گیرد دست ما
آرزویی از نشان هست ما
کودکی ها را طمع در گور کرد
چشم حق بین را حسادت کور کرد
آسمان ها تشنه ی باران شدند
چشمها هم سهم بد کاران شدند
ای همیشه حاضر و غایب ز ما
ای نشان آخرین دست خدا
کی شود که دیده ها روشن کنی
این زمین خشک را گلشن کنی
التماست می کنم ای نازنین روزی بیا
می شکافد سینه ام را آه جانسوزی بیا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:11 توسط محمد قاسمی




